|
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت |
|
|
ماجرا کمی پیچیده شده اما برای مردمی که استاد قضاوتند فرصت مغتنمی است واقعیت:گلشیفته فراهانی بازیگر مهاجر سینمای ای ایران با حضور در یک کلیپ فرانسوی جلوی دوربین برهنه شد قضاوت اول:واقعا که!دختره بی حیا!چه زود خودشو نشون داد!بازیگرا همه شون همینن!تا اینجان اینجوری اما تا پاشون به اون ور برسه...اونجوری!!!آقا سینما فاسده،اینو اونور نداره،باید این بساط رو جمع کرد قضاوت دوم:اصولا انسان ها وقتی در دام هوی و هوس بیفتند خدا را فراموش کرده و بنده شیطان می شوند و در این راه با سرعت پیش می روند! غرب فاسد و سینمای مفسده بر انگیزش شیطان مجسم ودشمن اعتقادات و آرمان های نسل جوان ماست!از همان روزی که این فرزند فریب خورده جلای وطن کرد منتظر چنین روزهایی بودیم اما با این سرعت و بدین گونه...خیر!این ماجرا درس عبرتی بود برای هنرمندان متعهد ما که فریب شیاطین در کمین نشسته را نخورند و با اعمال خود قلب آقا و امام زمان را به درد نیاورند.... قضاوت سوم:(با خنده ای شیطنت آمیز و ...)تن خودشه!دلش خواسته نمایشش بده!اصلا به کسی چه! من اعتقاد دارم هر کسی مسئول جسم خودشه!شما نگاه کن همه کشورای پیشرفته!!و مدرنیته!!!!کسی بابت لباسش به کسی توضیح نمی ده،ما همین آنتالیا رفته بودیم،جاتون خالی...کنار دریا همه...کسی هم چپ نگاشون نمی کرد!و.... نگاه روشنفکر نماها:ایشان در محاسباتش دچار اشتباه شد!او به هر حال نماینده ملتی است که تاریخ چند هزار ساله و روشنی دارد او قربانی سیستم تجاری سینما شد که پس از مدتی او را همچون دیگر ستاره ها به دور خواهند افکند...راه ماندگاری در هنر عریانی نیست... و قس علی هذا.... نگاه من: کار گلشیفته جدای از همه این اتفاقات سیاسی روز و تحلیل های سیاسی ای که از کارش می شه خنده داره اگه فکر کنیم اون از عواقب کارش خبر نداشت،خبر نداشت که برای خودش و خانواده اش چه مسائلی پیش میاد، گلشیفته محبوب بود، برند سینمای ایرانی در هالیوود بود،اولین بازیگر ایرانی که با دی کاپریو همبازی شد...برای سینمای دست چندم و بازیگرای دست چندم ما،برای سینمایی که چارچنگولی سازه این نهایت آرزو بود و هست خیلی حرفه با این موقعیت و این جایگاه و علم به این موضوع که چه عواقبی در انتظارته دست به همچین کاری بزنی... علم به اینکه چه حرفایی خواهی شنید اونم برای کسی که تا بود به نجابت و متفاوت بودن معروف بود (جشن های سینمایی سال های گذشته رو مرور کنید و رفتار و پوشش گلشیفته رو به یاد بیارید،سادگی و بی الایشی اونو به یاد بیارید،همسرش رو دیدین؟به اون آدم می خوره شوهر یه فوق ستاره سینما باشه؟بی نهایت ساده...بدور از هرگونه ظاهر خاص و...) علم اینکه پدرت که مو سفید کرده و احترامی داره از این به بعد با چی طرفه... تمام اینارو می دونست و برهنه شد... گلشیفته از خودش گذشت،از موقعیت شهرت محبوبیت خانواده و... گلشیفته آزاد شد از تمام حصارایی که یه انسان رو توی خودش محصور می کنه تمام عقایدی که تورو از خودت میگیره تمام چیزایی که ساخته و پرداخته ذهن بشره تمام خوبی و بدی هایی که قراردادیه...تاریخیه... گلشیفته آزاد شد،آزاده شد...دیگه در بندی نیست... ما اما دربندیم...در بند هنجارها،در بند قواعد اجتماعی،در بند خانواده، در بند اخلاقیات،در بند...خودمان!!! کی وقتی خودشو لخت تو آینه نگاه میکنه از خودش خجالت می کشه؟! جنسیت تابوی همه ماست،روشنفکر و غیر از اونم نداره... همگی دچاریم به حصارای زیادی که فرصت رهایی رو از ما می گیره و ار همه اونا قوی تر ...جنسیته! گلشیفته فراهانی این دیوار رو برداشت که جسم هیچ وقت نباید تو رو از زنده بودن زندگی کردن و...دور کنه ما توی خلوت یه نفر دیگه ایم و توی جمع یه نفر دیگه...هزاران نقاب داریم و هزاران رو اما گلشیفته آزاد شد از همه قید و بند ها هنجار ها باید ها نباید ها اینگونه ها آنگونه ها و.... همه این جسارت رو ندارن جسارت از خود گذشتن جسارت آدم بودن،جسارت از همه چیز گذشتن برای رهایی... پیامبر دیندارای امروز می گه:بمیرید پیش از آنکه بمیرید کدام یک از ما جرات مردن داره؟گلشیفته مرد تا زنده بمونه...خودکشی آگاهانه اون جاودانگیش رو تضمین میکنه تضمین کرد گلشیفته امروز از ما و من نزدیکتره به خدا...چون رهاس...مثل خدا... اون میدونست که چیکار میکنه و به کاری که اعتقاد داشت کرد...بر خلاف ما... نامجو یه ترانه داره که متفاوته می گه:کاشکی،کاشکی قضاوتی در کار نبود... کاشکی...
+تاریخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 17:43
نویسنده شادمهر
|
فردا چه می شود:نمیدانم
دیروز چطور بود:نمیدانم هر روز چگونه ای:نمیدانم امروز...:نمیدانم نمیدانم چه میدانم،چه می دانم؟نمیدانم...نمی دانم...نمی دانم...
+تاریخ شنبه سی ام مهر 1390ساعت 14:37
نویسنده شادمهر
|
مرا حرفه ای دیگر نیست جز آنکه دوستت بدارم و روزی که از مواهب من بی نیاز شوی و دیگر نامه های مرا نپذیری کار و حرفه ام را از دست خواهم داد... می خواهم دوستت بدارم تا به جای همه ی جهانیان پوزش بخواهم از همه ی جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان... از زنانگی ات دفاع میکنم آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند و موزه ی لوور از مونالیزا و هلند از وان گوگ و فلورانس از میکل آنژ و سالزبورگ از موزارت و پاریس از چشمهای الزا... می خواهم دوستت بدارم تا شهرها را از آلودگی برهانم و ترا برهانم از دندان وحشی شدگان... زن لایه ی نمکی ست که تن ما را از تعفن حفظ می کند و نوشتن مان را از کهنگی... آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند یتیم می شویم... من کی ام بدون تو؟ چشمی که مژه هایش را می جوید دستی که انگشتانش را می جوید کودکی که پستان مادرش را می جوید... آنگاه که مرد موهایت را شانه مزن می خواهم دوستت بدارم آنگاه که دفترهایم را به حال خود بگذاری این عطر ... که به خود می زنی "ترا دوست نمیدارم به خاطر خویش هرگاه من از عشق سرودم، ترا سپاس گفتند!
+تاریخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 17:5
نویسنده شادمهر
|
شكست شاخه ی تر نشست خاطره ها به روی شیشه ی در شبی پریشان بود كه عطر غم ها ریخت ستاره ها یخ زد به پلك ها آویخت شبی پریشان بود درون كوچه ی پرت كسی گذر می كرد نه باد بود و نه برگ نه زندگی و نه مرگ به شهر خاطره ها كسی سفر می كرد درون هشتی خیس صدای پایی سوخت شكوفه زد اندوه لبی لبی را دوخت كسی مرا می خواند به شهر تاریكی كسی سفر می كرد كسی به جا می ماند به روی حلقه ی در نشست دستی مست زنی دری بگشود زنی دری را بست ستاره ای گم شد میان چشمه دود ستاره ی من بود در آسمان كبود كجاست بركه ی دود ؟ مرا صدا كردند درون تاریكی مرا رها كردند چو سكه ای در آب چو ناله ای در باد طنین هق هق را ز دور ذهن زمان درون من می ریخت چو دودناك غروب به شهرهای گمان شبی پریشان بود كه گنگ خاطره ها درون من می ریخت شب بلند یاد درون من گریید و باد می گردید میان خیمه ی دود دو دست تشنه مرا جدا جدا می كرد شبی پریشان بود درون كوره ی تب مرا رها می كرد شب غریبی بود شب بلند ستوه شب شكوه و جنون مرا رها كردند درون چشمه ی خون به زیر تیغه باد جدا جدا كردند شب از نفس افتاد به روی سینه بام غنود برف سپید مرا به رویا برد پرنده ای كه پرید كه عطر غم ها ریخت به روی پنجره ها چو دود بر مرمر به عمق مقبره ام چو مار می پیچید نفس ، نفس ، می زد دو دست تشنه مرا دوباره پس می زد دو دست خون آلود اجاق چشمم را ز اشك و خون تر كرد و ذهن خاطره را گرفت و پرپر كرد شبی پریشان بود طنین شیون ... آه چكید در گوشم پرنده ی خونین صدای هق هق را هنوز می شنوم هنوز مدهوشم
+تاریخ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 12:29
نویسنده شادمهر
|
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است ...! این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ... ولی از یاد مبر؛ پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند؛ که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!؟
+تاریخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 18:37
نویسنده شادمهر
|
پارسال همین موقع روزای سختی داشتم خیلی سخت...تو همین وبلاگ نوشتم: (( تاریک ترین تقطه شب، نزدیک ترین نقطه به سحر است...)) امروز که دقیقا یه سال از اون روزا گذشته باز باید همینو بنویسم چون انگار تو تاریک ترین نقطه شبم! روز من کی میرسه؟کی روز میشه خدایا؟نکنه شب همیشگی باشه؟نکنه... اینجوری بگم که تو 29 سالگی احساس میکنم تازه رسیدم به نقطه صفر... همه عالم علیه منن انگار...انگار هیچ نقطه روشنی تو من نیست... انگار به درد هیچ کاری نمیخورم فقط مقایسه است و طعنه.... خدایا من کجا بودم؟کجا خوابم برد که الان که بیدار شدم همه برام غریبه ان...؟ من چرا این آدما رو نمیفهمم؟چرا اونا با من مث جذامی ها رفتار میکنن؟ اگه موندم به خاطر یه خاطریه که برام خیلی عزیزه... که فقط اونه که بهم میگه:گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است... نزدیک است؟؟
+تاریخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 19:47
نویسنده شادمهر
|
حالم خوب نیست...دلم تنگ شده...
+تاریخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:35
نویسنده شادمهر
|
به قدر فهم تو کردند وصف دوزخ را که مار هفت سر و عقرب دوسر دارد خدای خواهد مگر بنده را عذاب دهد ز مار و عقرب گزنده تر دارد از آن گروه چه خواهی که هزار نفر اقل دویست نفر روضه خوان خر دارد دویست دیگر جن گیر و شاعر و رمال دویست واعظ از روضه خوان بتر دارد
+تاریخ شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 10:53
نویسنده شادمهر
|
در گهواره از گریه تاسه می رود
+تاریخ جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 20:13
نویسنده شادمهر
|
بیراهه رفته بودم
+تاریخ جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 20:10
نویسنده شادمهر
|
|
|